ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ شهریور ،۱۳۸۳  کلمات کلیدی:

چارپاره

 

اين نامه ي آخر ، جواب لحظه هايي

که انگار حسّ انفجار شعر داري

چيزي از احساسات من باقي نمانده

آنوقت از من انتظار شعر داري ؟!

 

تا آخرين روزي که پيشم مانده بودي

مي خواستم سر را به ديواري بکوبم

گفتي ملالي نيست جز دوريم  ، امّا

از لحظه اي که رفته اي من خوبِ خوبم

 

با اينکه چشم ديدنت را هم ندارم

من مطمئن هستم که تقصير تو هم نيست

آنقدر من بي عقل و احساساتيم که....

حرفي  اگر هم مي زنم ، دست خودم نيست

 

گفتي تمام مردها .. مثل همند و ...

در گوش من خواندي که « نامردي عزيزم! »

حس ّ پسرها را نمي خواهي بفهمي

اصلاً تو جاي من ؛ ...چه مي کردي عزيزم؟!!

 

در واقع اين احساس با هم بودن ما

چيزي به جز ارضاي خودخواهي ما نيست

من با خودم روراستم، بايد بگويم :

- نه!!!...جاي رودرواسي و اين حرفها نيست-

 

ديگر نمي خواهم ميان صورتکها

بر صورتم يک چهره ي ترسو ببندم

دختر! به قرآن عاصيم کردي ، ولم کن!

کاري نکن شمشمير را از رو ببندم