ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ امرداد ،۱۳۸۳  کلمات کلیدی:

آينده ای که اتفاق افتاد

 

 وبلاگ نويسی برای من پر بود از تجربیات جديد؛ آدمهای جديد و حرفهای تازه.

از موقعی که قاطی وبلاگ نويسها بر خوردم همه جور اتفاقی برای  شعرام افتاده از توارد و تقديم گرفته تا حرفهای آينده.

 

غزلی که امروز نوشتم دقيقاْ پنجاه روز پيش سروده شد و بر عکس عقيده ی من که تصور می کردم زبان زمان حال منه تصوير گر آينده ام من بود....

هيچی....بی خيال..... فقط بدونيد بعد از پنجاه روز ؛ ديروز اين غزل برای من اتفاق افتاد ...ببخشین که تکراريه اما تموم حرفاييه که روی دلم مونده و بايد بگم :

 

 

 

 

 

گفته بودم غزل نمی گويم ، باز پابندِ اين قسم  نشدم

بی تعارف بگويم آخر سر ، من حريف تو و دلم نشدم

 

فكر من را نكن عزيز دلم ؛ خوبِ من ! حال شاعرت خوبست

با همين يك دروغ مصلحتی ، تو گمان كن هنوز خم نشدم

 

- وای «شاعر» ! چه اسم مسخره ای ! آدمی كه شبيه ديوانه ست

واقعاً اين يكی دو ماهِ اخير، به چه كاری كه متهم نشدم!؟

 

مثلاً «عاشقانه» می گويم ! عاشقانه ، نه ! واژه واژه دروغ

منكه يك عمر، عاشقِ چيزی غير از اين كاغذ و قلم نشدم

 

روز اول كه ديدمت انگار گفته بودی كه درد دل داری

نازنينم ببخش ! ديدی كه مردِ درد دل تو هم نشدم

 

قول دادی كمي كمك بكنی تا من اين لحظه ها خودم باشم

دست من را گرفته ای اما آخرش هم خودم ، خودم نشدم