ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ آبان ،۱۳۸۳  کلمات کلیدی:

تقدیم به آدمک عزیز و یک زوج دوست داشتنی که در حس این غزل با من شریک بودند.

 

هی بوی گلاب و نسترن می دادی

آن لحظه که کار ، دست من می دادی!

فواره ی قهوه خانه می رقصید از

آبی که به باغ پیرهن می دادی

هم توی نگاهم ، ... استکان می شستی

هم حسّ قشنگ تر شدن می دادی

سرخیِ دو گونه ات ذغالی می شد

« قلیان دو سیب  »، دست من می دادی

دود از جگر کبابمان بر می خاست

تا اینکه مجال پک زدن می دادی

من سمت لب تو فوت می کردم ، آه!

تو غنچه به حالت دهن می دادی

موهای تو روی سایه ات گل می داد

تا تکیه به بید و نارون می دادی

...

مجنون فراری ام ولی باور کن

آن لحظه تو کار، دست من می دادی!