ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ مهر ،۱۳۸۳  کلمات کلیدی:

سلام

فقط به خاطر گل روی احسان، غزلهای جدیدم رو  براتون می نویسم. اما دونه دونه.

 

این سوغات سفرم به کویره :

 

ناگهان رد شد و شب را که به جریان انداخت

حوض ، لرزید و در آن حادثه گلدان انداخت

آسمان، چرخ زد و ... چرخ... که سرگیجه گرفت

قرص جوشان خودش را ته لیوان انداخت

ماه، ماهی شد و آن لحظه که لب لب می کرد

از لبِ حوض ، خودش را لبِ ایوان انداخت

غرقِ قالی شد و  لغزید . . . ولی لبها را

به همان گوشه ی قالی زد و دندان انداخت

بعد، پیچک شد و تا قامت پرچین آمد

دست در گردن بی حسّ درختان انداخت

روی یک شاخه عرق کرد و به ایوان زل زد

ناگهان خم شد و یک قطره ی باران انداخت

شب ، خودش را ته فنجان کسی جا می کرد

ماه ، یک قطره ی شیرین شده در آن انداخت

قهوه را هم زد و نوشید ... ولی از ترسش

پرده ای بر بدن آن شب عریان انداخت

آسمان  ،پرده ی نیلیِ نواَش را  آویخت

جای یک ماه، خدا عکس دو فنجان انداخت