ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ مهر ،۱۳۸۳  کلمات کلیدی:

پادشاه فصلها پاییز

امروز با صدای ممتد دو تا کلاغ بیدار شدم. گفتم چه خبره !؟؟؟...تازه یادم اومد پاییز شروع شده!سلام بر پاییز!

خب اگه اوضاع کامپیوترم خوب بود قطعاً زودتر به روز می کردم. اما چه کنیم که  به قول ناصرالدین شاه همه چیزمان باید به همه چیزمان بیاید.

می خواستم از شبهای شهریور بنویسم و از دوستانی که اونجا دیدم .اما دیگه هم مجال نیست هم وقتش گذشته . فقط می گم : دیدن داداش خودم علیرضا بدیع ، سرور خودم ایلشن جلاسی  و استاد خودم سید هانی به بیست و پنج هزار تا جایزه ای که امثال آقایان ...... بدهند می ارزید!!! چه برسد به سوریه!!!

کاش اقلاً دوستانی که جایزه گرفتند پیش از مراسم اهدای جوایز شعر خوانی نمی کردند که اینقدر ...... بی خیال!!!

اما خدا وکیلی جشنواره های شعر، برای من که فقط حلاوت دیداردوستان  دیده  و نادیده بوده و شبهای شهریور از این نظر عالی بود.

 

و اما شعر :

من چند روز پیش به یه وبلاگ دعوت شدم و از شعرهای دوست عزیزم « حمید سبحانی» کلی کیفور شدم. قرار شد بیام و توی وبلاگم راجع به شعراش بنویسم که دیدم بعله! توی مسابقه من هم شرکت کرده. خب من همیشه میگم شعر، شناسنامه شاعره این غزل آقا حمید :

 

رنگش دو باره بابت آن لب پريده بود

آن استکان که مثل خودم لب پريده بود

يک استکان ِچای:
                     -بنوشيد بی بهاست!


[هوش از من و ز چایِ لبالب پريده بود]


آمد. نشست یک دم  و برخاست زود رفت


شب شد ولی غرور شب از شب پریده بود


کودک شدم دوباره من . آن تیله های مست


رویای ''خوابِ کودکِ از تب پریده'' بود


تا چند حنجره آواز   چند شوق


خوابم هزار بار مرتٌب پريده بود


بانو!هزار فصل سکوتم پر از صداست
رنگم هزار زرد از آن لب

                                پريده بود

 

اینهم وبلاگ آخرین پنجره