ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ امرداد ،۱۳۸۳  کلمات کلیدی:

اين اولين و تنها طرحيه كه توي عمرم نوشتم…شايد اصلا طرح نباشه يا اصلا شعر نباشه ولي خلاصه دوست داشتم خونده بشه و نظر بدين :


لبخندي آويزان
به موازات پنجره
مضراب هاي شكسته را
- عمود دفتر نت –
تاب مي دهد

با خودم عهد كرده ام
هر بار كه بالكن از خورشيد پايين آمد
بنوازم :

« مي
رِ
سي »




و اين هم دو تا رباعي واسه كلاسيك كارها :

(1)
«افسانه ي گيسوانِ در باد » ، شده . . .
يك عقده كه در گلوم فرياد شده
من آخرش اجتهاد مي گيرم تا
فتوا بدهم حجاب آزاد شده


(2)
در وسوسه ي لبِ اناري مانده ست
آقا پسري كه در خماري مانده ست
بوسيدنت آنچنان گناهي هم نيست!
وقتي كه گناه اصل كاري مانده ست


آقا ما رفتيم سراغ غزل گفتنمون …ما اينكاره نيستيم!…بدرود