ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ آبان ،۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

خجالتی

 

این غزل برای خودم هم جدید بود، در دوران رکود ،  چرک نویسهای قدیمی و دورافتاده غنیمتند :

 

اسم تو جا مانده اینجا ، در ابتدای گلویم

حتّی اجازه ندارم ، من به « شما» ، «تو» بگویم!!

 

حال و هوای عجیبی دارم گمان می کنم باز

با ژاکت آبیِ خود ، داری میایی به سویم

 

داغم ؛ ....عرق ، بهت و تردید ، میریزد از التهابم

بغض مرا می شکانی تا صورتم را بشویم ؟!!!

 

آن جمله هایی که تا صبح،  تمرینشان کرده بودم

حل می شود در دهانم وقتی تویی روبرویم

 

دیگر خجالت ندارد، باید بدانی عزیزم

من دوستت دارم امّا  ٬ می ترسم اینرا بگویم!!

 

 

                                                                         آذرماه 1382

 


 
 
ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ آبان ،۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

یادی از سالهای دور

 

سلام

آخرین باری که اینجا نوشتم تعداد بازدید کنندگان از این صفحه ده هزار نفر بود و امروز که بعد از هفده ماه به روز می کنم،در شمارنده کنار صفحه ، عدد  صد و ده هزار را می بینم! اینکه چه شده است  خدا می داند، ولی دلم عجیب تنگ شده!!!

دوست دارم باشم و وجود داشته باشم ، ممنونم که بودید و لعنت به من  که شمارا با دست خودم از خودم دریغ کردم !! پر از بهانه ام ولی بی بهانه به روز می کنم!!

 

این غزل را که  سروده چهار سال پیش است ، تقدیم می کنم به " شیر درّه پنج شیر - شهید احمد شاه مسعود "

 

ای مانده پیشانی کوه ، در حسرت ردّ پایت

در درّه پیچیده امشب ، یک بار دیگر صدایت

ای تک درختی که تنها ماندی نوک قلّه ی درد

این سایه ی واژگون است ، سهم تو از زیر پایت

بر دوش باران تفنگی ، نِی می زد و ناگهان دید

حلقومش آتش گرفته از پینه ی شانه هایت

از خاک و با خاک و در خاک ، یادم میاید که گفتی

جز عشق بوییدن این ، چیزی نمانده برایت

وقتی توی را می سرودم، یک لحظه پر زد دل من

باید دوباره بخوانم ، از مصرع ابتدایت :

ای مانده پیشانی کوه ، در حسرت ردّ پایت

در درّه پیچیده امشب ، یک بار دیگر صدایت

.

.

.