ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ مهر ،۱۳۸۳  کلمات کلیدی:

سلام

فقط به خاطر گل روی احسان، غزلهای جدیدم رو  براتون می نویسم. اما دونه دونه.

 

این سوغات سفرم به کویره :

 

ناگهان رد شد و شب را که به جریان انداخت

حوض ، لرزید و در آن حادثه گلدان انداخت

آسمان، چرخ زد و ... چرخ... که سرگیجه گرفت

قرص جوشان خودش را ته لیوان انداخت

ماه، ماهی شد و آن لحظه که لب لب می کرد

از لبِ حوض ، خودش را لبِ ایوان انداخت

غرقِ قالی شد و  لغزید . . . ولی لبها را

به همان گوشه ی قالی زد و دندان انداخت

بعد، پیچک شد و تا قامت پرچین آمد

دست در گردن بی حسّ درختان انداخت

روی یک شاخه عرق کرد و به ایوان زل زد

ناگهان خم شد و یک قطره ی باران انداخت

شب ، خودش را ته فنجان کسی جا می کرد

ماه ، یک قطره ی شیرین شده در آن انداخت

قهوه را هم زد و نوشید ... ولی از ترسش

پرده ای بر بدن آن شب عریان انداخت

آسمان  ،پرده ی نیلیِ نواَش را  آویخت

جای یک ماه، خدا عکس دو فنجان انداخت

 

 

 

 


 
 
ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ مهر ،۱۳۸۳  کلمات کلیدی:

سلام

۱- سفرهای اخيرم عالی بود...عالی....سفر نامه ها بماند برای بعد.

۲- سه تا غزل جديد کار کردم٬ يکی سفرنامه کوير٬ يکی سفرنامه شيراز و يکی تا حدودی مدرن...اما به خاطر يک دوست و برای اينکه نشون بدم رفيق نيمه راه نيستم تا مدتی توی وبلاگ از خودم شعر نمی زنم.

۳- اينهم دو تا غزل از دو تا دوست جديد که توی شيراز باهاشون عشق کردم ...حتما به وبلاگهاشون سر بزنين :

آن اتفاق نبايد آن شب برای من افتاد

آن شب که چشمم به چشم دريايی آن زن افتاد

آن زن که موج نگاهش آهسته آهسته آمد

گرداب شد در نهايت در شعرهای من افتاد

وقتی به شعر من آمد عريان ترين واژه ها شد

در گوشش آنقدر خواندم تا فکر پيراهن افتاد

پوشيد پيراهنم را آبی تر از آسمان شد

خورشيد از دکمه هايش فکر درخشيدن افتاد

آنقدر زيبا شد آن زن آن شب که حتی خدا هم

از عصمت خود در آمد      در دام اهريمن افتاد

اما نفهميدم آن شب (آن اتفاق نبايد -

آن اشتباه مکرر - اينبار هم سهوا ٌ افتاد)

 


 
 
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ مهر ،۱۳۸۳  کلمات کلیدی:

سلام .من زنده ام. وقت زيادی ندارم.فقط بياين

اينجا

 

 


 
 
ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ مهر ،۱۳۸۳  کلمات کلیدی:

یه دوست عزیز از زبون تولستوی میگه :

 

" بزرگترين گناه امروز عشق انتزاعی انسان هاست . عشقی غير مشخص نسبت به کسانی که جايی در آن دوردست ها زندگی می کنند ... هيچ چيز ساده تر از آن نيست که انسانهايی را  که نمی شناسيم که هرگز نخواهيم ديد دوست داشته باشيم ! چه در اين صورت هيچ ايثاری در کار نخواهد بود و در عين حال از خود هم راضی شده ايم ! وجدان خود را فريب داده ايم .

 ولی نه !

 بايد همسايه ی خود ، کسی را که با او زندگی می کنيم و آزارمان می دهد ، دوست بداريم .

 

 

یه دوست عزیزتر به من  میگه :

 

پاییز هم شروع شد . یعنی یک فصل، برای شروع خیلی چیزها...دوباره شدن....رضا من پاییز رو فصل مرده ای نمی بینم...تو هم نمی بینی همیشه پاییز پشت پرده ، شکوفایی ناگهانیه.

 

 

خودم میگم :

 

تا حالا راجع به چادرملو چیزی شنیدین؟!.....یه برهوت لخت وسط دشت کویر.. .جاییکه نه آب هست ...نه تلفن...نه عشق... نه موبایل آنتن میده نه عقل....حد فاصل یزد و طبس.....من دارم میرم اونجا.....بعد از هفت ماه اولین سفریه که میرم....نمی دونم کی بر می گردم ولی مطمئنم بیشتر از ده روز طول میکشه...میرم اعتکاف...میرم خودم رو،داشته ها و نداشته هامو و این دو سه سال زندگیمو اونجا جا بذارم و بر گردم....شاید هم برنگردم!

 

 

و اینهم غزل خدا حافظی از بهروز یاسمی عزیز که خیلی دلم براش تنگ شده :

 

 

ای آفتاب به شب مبتلا خدا حافظ

غریب واره ی دیر آشنا خدا حافظ

به قله ات نرسانید بخت کوتاهم

بلندپایه ی بالا بلا خدا حافظ

تو ابتدای خوش ماجرای من بودی

ای انتهای بد ماجرا خدا حافظ

به بسترت نرسیدند کوزه های عطش

سراب تفته ی چشمه نما خداحافظ

میان ماندن و رفتن ،درنگ می کشدم

بگو سلام بگویم و یا خدا حافظ

اگر چه با تو سرشتند سر نوشت مرا

ولی برای همیشه و ترا خدا حافظ

 

من به راضیه بانو قول دادم تا آخر عمرم وبلاگ نویس بمونم. زیر قولم هم نمی زنم.....اما الآن باید برم

از یکتای یکتا ، ممنونم که جمله گم شده زندگیم رو برام پیدا کرد :  لا یمکن الفرار من حکومتک!!!

 

 


 
 
ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ مهر ،۱۳۸۳  کلمات کلیدی:

پادشاه فصلها پاییز

امروز با صدای ممتد دو تا کلاغ بیدار شدم. گفتم چه خبره !؟؟؟...تازه یادم اومد پاییز شروع شده!سلام بر پاییز!

خب اگه اوضاع کامپیوترم خوب بود قطعاً زودتر به روز می کردم. اما چه کنیم که  به قول ناصرالدین شاه همه چیزمان باید به همه چیزمان بیاید.

می خواستم از شبهای شهریور بنویسم و از دوستانی که اونجا دیدم .اما دیگه هم مجال نیست هم وقتش گذشته . فقط می گم : دیدن داداش خودم علیرضا بدیع ، سرور خودم ایلشن جلاسی  و استاد خودم سید هانی به بیست و پنج هزار تا جایزه ای که امثال آقایان ...... بدهند می ارزید!!! چه برسد به سوریه!!!

کاش اقلاً دوستانی که جایزه گرفتند پیش از مراسم اهدای جوایز شعر خوانی نمی کردند که اینقدر ...... بی خیال!!!

اما خدا وکیلی جشنواره های شعر، برای من که فقط حلاوت دیداردوستان  دیده  و نادیده بوده و شبهای شهریور از این نظر عالی بود.

 

و اما شعر :

من چند روز پیش به یه وبلاگ دعوت شدم و از شعرهای دوست عزیزم « حمید سبحانی» کلی کیفور شدم. قرار شد بیام و توی وبلاگم راجع به شعراش بنویسم که دیدم بعله! توی مسابقه من هم شرکت کرده. خب من همیشه میگم شعر، شناسنامه شاعره این غزل آقا حمید :

 

رنگش دو باره بابت آن لب پريده بود

آن استکان که مثل خودم لب پريده بود

يک استکان ِچای:
                     -بنوشيد بی بهاست!


[هوش از من و ز چایِ لبالب پريده بود]


آمد. نشست یک دم  و برخاست زود رفت


شب شد ولی غرور شب از شب پریده بود


کودک شدم دوباره من . آن تیله های مست


رویای ''خوابِ کودکِ از تب پریده'' بود


تا چند حنجره آواز   چند شوق


خوابم هزار بار مرتٌب پريده بود


بانو!هزار فصل سکوتم پر از صداست
رنگم هزار زرد از آن لب

                                پريده بود

 

اینهم وبلاگ آخرین پنجره