ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ شهریور ،۱۳۸۳  کلمات کلیدی:

تولدی ديگر

مامانم ميگه بچه تر که بودم علاقه شديدی به تولد گرفتن داشتم. هميشه عروسکامو دور هم جمع می کردم و روزی چهل بار براشون جشن تولد می گرفتم.

خب اينروزا که رسم شده همه  واسه وبلاگشون  جشن تولد می گيرن منهم گفتم  يه دفعه از قافله عقب نمونم .

يادش به خير عيد مبعث پارسال بود که من وبلاگی شدم.البته اينکه اون وبلاگم چه شکلی بود و چه شرايطی داشت بماند؛ اما مهم اينه که من هرگز وبلاگم رو عوض نکردم. گفتم بايد همينی که هست رو درست کنم. مثل آدمی که نمی تونه جاشو عوض کنه اما تغيير شخصيتش دست خودشه.

گفتم تغيير شخصيت......آره تغيير شخصيت!!!!

بگذريم!

 

اين روزا خيلی بد می نويسم. مطالب اين چند روزم رو که بخونين حتماْ حرفمو تاييد می کنين. می خوام همونطوری که وقت گذاشتم و خودم يه دستی به سر و روی وبلاگم کشيدم. حالا هم صبر کنمُ وقت بذارم و يه دستی به سر روی خودم بکشم....

حالا که قراره تغيير کنم نبايد اشتباه کنم.

از شعر قبليم ناراضيم. به قول عمه عزيز خودم  شعر نبود . يه رجز خوانی بود. بايد حال و های وبلاگم عوض بشه. بايد يه جوری بگم که من آروم شدم.يه جوری بگم که حالم بهتره .

حرف تازه ای ندارم اما فکر می کنم برای عوض شدن حال شما خوندن اين غزل قديمی بد نباشه :

تجريش مي رويد!؟ .. نه آقا نمي روم

دربند مي رويد!؟ .. نه آقا نمي روم

 

با اين لكنته اي كه امانت گرفته ام

اصلا به سمت عالم بالا نمي روم

 

راهم جنوب شهر ، خيابان عاشقيست

در كوچه هاي سرد شماها نمي روم

 

 پشت تمام هستي خود ،  ايست مي كنم

بي دسته گل به ديدن ليلا نمي روم

 

گفتم به مادرم كه اگر چه مخالفي

با من بيا به جان تو تنها نمي روم

 

امروز جيب خالي من جاي عكس توست

فردا كنار عكس تو آيا نمي روم ؟!

 

حالا به انتهاي خيابان رسيده ايم

كم كم پياده مي شوم ، اما،   نمي روم

 

ابر و غروب و زنگ در و اضطراب سبز

يا مي روم درون دلش . يا نمي روم ..

 

                                                   تيرماه ۱۳۸۱


 
 
ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ شهریور ،۱۳۸۳  کلمات کلیدی:

چارپاره

 

اين نامه ي آخر ، جواب لحظه هايي

که انگار حسّ انفجار شعر داري

چيزي از احساسات من باقي نمانده

آنوقت از من انتظار شعر داري ؟!

 

تا آخرين روزي که پيشم مانده بودي

مي خواستم سر را به ديواري بکوبم

گفتي ملالي نيست جز دوريم  ، امّا

از لحظه اي که رفته اي من خوبِ خوبم

 

با اينکه چشم ديدنت را هم ندارم

من مطمئن هستم که تقصير تو هم نيست

آنقدر من بي عقل و احساساتيم که....

حرفي  اگر هم مي زنم ، دست خودم نيست

 

گفتي تمام مردها .. مثل همند و ...

در گوش من خواندي که « نامردي عزيزم! »

حس ّ پسرها را نمي خواهي بفهمي

اصلاً تو جاي من ؛ ...چه مي کردي عزيزم؟!!

 

در واقع اين احساس با هم بودن ما

چيزي به جز ارضاي خودخواهي ما نيست

من با خودم روراستم، بايد بگويم :

- نه!!!...جاي رودرواسي و اين حرفها نيست-

 

ديگر نمي خواهم ميان صورتکها

بر صورتم يک چهره ي ترسو ببندم

دختر! به قرآن عاصيم کردي ، ولم کن!

کاري نکن شمشمير را از رو ببندم

 

 

 

 


 
 
ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ شهریور ،۱۳۸۳  کلمات کلیدی:

سلام

یه تشکر ویژه ویژه از دوستانی که تشریف آوردند و شب شعر ما رو مزین کردند.

خستگی از تنمون در رفت وقتی برنامه شب شعر،  با متوسط امتیاز ۵/۱۸ از ۲۰ (با اختلاف ۵ نمره) به عنوان بهترین برنامه جانبی کنفرانس انتخاب شد و حتی بالاتر از برنامه های کنسرت، بازدید از برج میلاد و پارک جمشیدیه قرار گرفت.

من تشکر بلد نیستم اما واقعاً دم همتون گرم...مرام گذاشتین!......جبران می کنم.

و اما بعد از شب شعر من توی اتاقم ، میهمان صاحب اتاق ۲۰۳ بودم.

یهو ویرم گرفت یه غزل نیمه تمام رو براش بخونم. ایشون هم گیر داد و تا غزل رو تموم نکردیم خوابمون نبرد.

نمی گم کدوم مصرع مال کیه اما خب غزل اینه دیگه :

 

 

تويی که از همه دل می بری ، حواست هست!؟

نمی توانی از اين بگذری  ، حواست هست!؟

 غريبه است نگاهت برای من ، اصلاْ ...

شدی شبيه کسِ ديگری  ، حواست هست!؟

تمامِ شهر ، کمينگاه گرگ - آدمهاست

آهای!  تو مثلاْ دختری!  حواست هست!؟

کمی به پشت سرت هم نگاه کن آنوقت

ببين چه کرده سر و رو سری  !  حواست هست!؟

حياط هرزه ی دانشکده ، فقط خنديد :

« بدون مقنعه ، زيباتری!  حواست هست!؟»

کسی که رنگ شما را سياه ديده و بس

نداشت جنبه ی خاکستری  ، حواست هست!؟

خيال می کنی اين چشمها اسير تو اند ؟!!

چقدر ساده و خوش باوری!  حواست هست!؟

عوض شو هر چه قَدَر خواستی که من شده ام

«رضا»ی بی همه چيزِ خری  ، حواست هست!؟

تو فکر کن که حسودم ، تو فکر کن که بدم

ولی ببين که خودت بدتری  ، حواست هست!؟

خيال کرده ای اين سينه ملک شخصی توست؟!!

نه خير ! باز تو مستأجری  ، حواست هست!؟

 

در ضمن  من  توی شب شعر یه مسابقه طرح کردم که گفتم توی وبلاگ هم بنویسم بد نیست :

به بهترین غزلی که با بیت زیر شروع بشه بهترین جایزه، تعلق می گیره :

« رنگش دوباره بابت آن لب پریده بود

آن استکان که مثل خودم، لب پریده بود»

 

 برسد به دست آقای پستچی اون بالا یا آدرس : r_s_69@yahoo.com

مهلت ارسال : اول مهر ۱۳۸۳

 

 

 


 
 
ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ شهریور ،۱۳۸۳  کلمات کلیدی:

سلام

یه تشکر ویژه ویژه از دوستانی که تشریف آوردند و شب شعر ما رو مزین کردند.

خستگی از تنمون در رفت وقتی برنامه شب شعر،  با متوسط امتیاز ۵/۱۸ از ۲۰ (با اختلاف ۵ نمره) به عنوان بهترین برنامه جانبی کنفرانس انتخاب شد و حتی بالاتر از برنامه های کنسرت، بازدید از برج میلاد و پارک جمشیدیه قرار گرفت.

من تشکر بلد نیستم اما واقعاً دم همتون گرم...مرام گذاشتین!......جبران می کنم.

و اما بعد از شب شعر من توی اتاقم ، میهمان صاحب اتاق ۲۰۳ بودم.

یهو ویرم گرفت یه غزل نیمه تمام رو براش بخونم. ایشون هم گیر داد و تا غزل رو تموم نکردیم خوابمون نبرد.

نمی گم کدوم مصرع مال کیه اما خب غزل اینه دیگه :

 

 

تويی که از همه دل می بری ، حواست هست!؟

نمی توانی از اين بگذری  ، حواست هست!؟

 غريبه است نگاهت برای من ، اصلاْ ...

شدی شبيه کسِ ديگری  ، حواست هست!؟

تمامِ شهر ، کمينگاه گرگ - آدمهاست

آهای!  تو مثلاْ دختری!  حواست هست!؟

کمی به پشت سرت هم نگاه کن آنوقت

ببين چه کرده سر و رو سری  !  حواست هست!؟

حياط هرزه ی دانشکده ، فقط خنديد :

« بدون مقنعه ، زيباتری!  حواست هست!؟»

کسی که رنگ شما را سياه ديده و بس

نداشت جنبه ی خاکستری  ، حواست هست!؟

خيال می کنی اين چشمها اسير تو اند ؟!!

چقدر ساده و خوش باوری!  حواست هست!؟

عوض شو هر چه قَدَر خواستی که من شده ام

«رضا»ی بی همه چيزِ خری  ، حواست هست!؟

تو فکر کن که حسودم ، تو فکر کن که بدم

ولی ببين که خودت بدتری  ، حواست هست!؟

خيال کرده ای اين سينه ملک شخصی توست؟!!

نه خير ! باز تو مستأجری  ، حواست هست!؟

 

در ضمن  من  توی شب شعر یه مسابقه طرح کردم که گفتم توی وبلاگ هم بنویسم بد نیست :

به بهترین غزلی که با بیت زیر شروع بشه بهترین جایزه، تعلق می گیره :

« رنگش دوباره بابت آن لب پریده بود

آن استکان که مثل خودم، لب پریده بود»

 

 برسد به دست آقای پستچی اون بالا یا آدرس : r_s_69@yahoo.com

مهلت ارسال : اول مهر ۱۳۸۳

 

 

 


 
 
ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ شهریور ،۱۳۸۳  کلمات کلیدی:

آهای اهالی شهر....خبر دارم خبر!!!

ببينين من وقت زيادی ندارم الآن ساعت دوازده و نيم شبه و بنده همين الساعه خونه رسيدم.

عرضم به حضورتون هفتمين کنفرانس دانشجويی مهندسی برق ايران از نهم تا دوازدهم شهريور امسال توی دانشگاه صنعتی خواجه نصير الدين طوسی (يعنی دانشگا ما)برگزار ميشه.

من هم حدود يک هفته است به خاطر اين موضوع خواب و خوراک ندارم.

 

و اما اصل مطلب :

اينا می خواستن يه شب شعر دانشجويی به صورت موازی با اين کنفرانس برگزار کنند که من خيلی خيلی پاپی شدم و بهشون قول مساعد دادم که اگه به من امکانات و سالن مستقل بدن و يه جوری از فضای علمی خارجش کنن...چنان شلوغش کنم که نگو!!!

روده درازی بسه آقايون و خانما اين يه فراخوان جديه برای حضور در شب شعر ما . غريبه نيستن همه خودمونيم ديگه.

پس يادداشت کنين : چهارشنبه ۱۱ شهريور ۱۳۸۳ - ساعت ۳۰ : ۱۸

آدرس : خيابان دکتر شريعتی- بالاتر از پل سيد خندان- خيابان شهيد مجتبايی-خيابان شهيد کاويان - پلاک ۴۱  - دانشکده علوم دانشگاه خواجه نصيرالدين طوسی- سالن آمفی تئاتر شهيد چمران

فقط چند نکته :

اول اينکه من ريش گرو گذاشتم دلم می خواد رومو زمين نندازين!!!

دوم اينکه اگر چه من دانشجوی برقم و کنفرانس هم در دانشکده برق برگزار ميشه اما سالن دانشکده علوم در نظر گرفته شده اشتباه نکنين!...شايد اينجوری بهتر باشه...هرچی جو علمی نباشه بهتره!

و آخر اينکه ....هيچی منتظرتونم...

اين روزا عجيب گرفتار همين قضيه ام اگه دير سر ميزنم مال اينه....به اميد ديدار

 


 
 
ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ شهریور ،۱۳۸۳  کلمات کلیدی:

ميوه ی ممنوعه

سلام

پنجشنبه ی اين هفته توی جلسه پارک لاله يه سری دوستان قديمی رو زيارت کردم که منو به دو سال پيش بر گردوندن.تابستان هشتاد و يک و جلسات شعر فرهنگسرای بانو.

اتفاقاٌ پنجشنبه به درخواست بعضی از بچه ها چند تا از -گلاب به روتون- کتابام هم همراهم بود و همه چيز و همه کس منو به اون روزها برد.

خب يه غزل از اون موقع که با حال و روز الآنم هم  زیاد فاصله نداره می نويسم تا ببينيم چی ميشه:

 

آسمان خم می شود پيش نگاه نيلی ات

نور٬ می رقصد در اين افسونگر قنديلی ات

عاشقی آن ميوه ی ممنوعه٬ مثل سيب سرخ

مانده در دستان حوا زاده ی قا بيلی ات

مثل هر شب می وزی و کوچه بالا می برد

دست تسليمی برای چشم عزرائيلی ات

ای دل بيچاره ! ساکت می شوم وقتی که تو

غم تلاوت می کنی با هق هق ترتيلی ات

نازنينم! کاشکی يک بار ديگر می شکفت

روی درد گونه هايم ٬ بوسه های سيلی ات

                                                            مهر ۸۱

 

اين روزا بيشتر از هر موقعی احتياج به دعا دارم. فراموشم نکنين....يا علی